فرزندم این نامه از پدری است که گرمی آفتاب زندگیش به سردی و غروب می نشیند . معترف به مصايب توان سوز روزگار است و سال و ماه و ساعات از آن روی بر تافته اند و هر دم به مرگ نزدیک می شود . پدری که به پیشامد های این جهان ناپایدار و بی مقدار ، سر فرود آورده و در خانه مردگان سکنی خواهد گزید و فردا به عزم سفری جاودانه از این گیتی کوچ خواهد کرد . چنین پدری به فرزند جوانش که آرزومند چیزی است که آنرا نمی یابد سخن می گوید فرزندی که به هر حال مانند تمام موجودات هلاک خواهد شد و آماج تیرهای بلا و هدف درد ها و رنج ها و گروگان مصایب سخت روزگار غدار است . موجودی که خدنگ های زهرآگین و تلخ را نشانه است و به اضطرار اسیر چنین ناگواری های ناپایدار است . سودا گر سرای فریب و فساد و وام دار مرگ ها و نابودی ها ، هم پیمان و آمیخته با غم ها و قرین و جلیس با محنت ها نشانه و هدف آنها و شهید هوا و هوس دیگران و سرانجام .... جانشین مردگان است ... .


